لغت نامه دهخدا
گم رفتن. [ گ ُ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) غلط رفتن. ( آنندراج ):
بسی گم میروی خود را ادب کن.
چو ره گم کرده ای خضری طلب کن.غنیمت ( از آنندراج ).
گم رفتن. [ گ ُ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) غلط رفتن. ( آنندراج ):
بسی گم میروی خود را ادب کن.
چو ره گم کرده ای خضری طلب کن.غنیمت ( از آنندراج ).
( مصدر ) غلط رفتن: بسی گم می روی خود را ادب کن. تو ره گم کرده ای خضری طلب کن. ( غنیمت )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میلی نگه از یار ندیدم دم رفتن پنداشتی از ماتم من چشم تری داشت
💡 صبا به دوست چرا حال ما نمی گویی مگر ترا ره رفتن به کوی جانان نیست
💡 در ره آداب رفتن هست شرط احتیاط ورنه از فرجام این کارست انسان بیخبر
💡 گر سرم در سر سودای تو خواهد رفتن رفتن من ز سر کوی تو مشکل باشد
💡 هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیست من ندانم که در این غمکده چون افتادم