لغت نامه دهخدا
کمان صفت. [ ک َ ص ِ ف َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) خمیده مانند کمان. چون کمان مقوس و گوژ:
چون قامتم کمان صفت از غم خمیده شد
چون تیر ناگهان زکمانم بجست یار.سعدی.
کمان صفت. [ ک َ ص ِ ف َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) خمیده مانند کمان. چون کمان مقوس و گوژ:
چون قامتم کمان صفت از غم خمیده شد
چون تیر ناگهان زکمانم بجست یار.سعدی.
خمیده مانند کمان. چون کمان مقوس و گوژ
💡 بر چرح کمان وش ز پی مدحت جاهش سوفار صفت تیر گشاد است دهن را
💡 کمان وری که سر تیر او بهیچ صفت ز جای خویش نجنبد چو راست کرد نظر