لغت نامه دهخدا
کف سنگ. [ ک َ س َ ] ( اِ مرکب ) سنگی که با دست نگاهداشته و بدان چیزها را بروی سنگ صلابه کنند. و سنگی که بدان فندق شکنند. ( ناظم الاطباء ). کوبه. ( منتهی الارب ).
کف سنگ. [ ک َ س َ ] ( اِ مرکب ) سنگی که با دست نگاهداشته و بدان چیزها را بروی سنگ صلابه کنند. و سنگی که بدان فندق شکنند. ( ناظم الاطباء ). کوبه. ( منتهی الارب ).
سنگی که با دست نگاهداشته و بدان چیزها را بروی سنگ صلایه کنند. و سنگی که بدان فندق شکنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سنگ بسی در طرف عالم است آنچه ازو لعل شود آن کم است
💡 آخر سگ توایم چرا ز آستان وصل ما را به سنگ تفرقه مهجور کردهای
💡 چو سنگ افسرده آمد جانش گویی ز سنگ آمد برون ایمانش گویی
💡 پیغمبرم به شرع محبّت، به کتف من باشد نشان سنگ تو مهر نبوّتم
💡 شور حوادثم نجهاند ز خواب خوش چندان که نازبالشم از سنگ خاره است
💡 کوه را سایه گر بسر فگند سنگ گردد عرق فشان ز شرار!