لغت نامه دهخدا
کرشمه دار. [ ک ِ رِ م َ / م ِ ] ( نف مرکب ) کرشمه دارنده. کرشمه باز. ( فرهنگ فارسی معین ). باکرشمه. رجوع به کرشمه باز شود.
کرشمه دار. [ ک ِ رِ م َ / م ِ ] ( نف مرکب ) کرشمه دارنده. کرشمه باز. ( فرهنگ فارسی معین ). باکرشمه. رجوع به کرشمه باز شود.
( صفت ) آنکه کرشمه کند معشوقی که غمزه آرد: [ داری تو کرشمه باز سر مست سر رشت. هجر و وصل در دست ]. ( ابوالفیض فیاضی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عنایتی به تو سدهزار دل داری کرشمه ای ز تو و سدهزار بینایی