پیچ و تاب رفتن
مترادفها
پیچ خوردن، تاب خوردن
متضادها
صاف شدن
لغت نامه دهخدا
پیچ و تاب رفتن. [ چ ُ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) بهر سوی متمایل شدن در رفتار. رفتن نه راست.
فرهنگ فارسی
( مصدر )بهر سوی متمایل شدن در راه رفتن رفتن به بطور مستقیم.
جمله سازی با پیچ و تاب رفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گرچه از خوابیدگی پایان ندارد راه عشق می توان کوتاه کرد از پیچ و تاب این راه را
💡 پیچ و تاب رشته جان را مسلسل می کنی قصه زنجیر مویان از من مجنون مپرس
💡 رشته جان در تن ما موی آتشدیده است تا به فکر پیچ و تاب آن کمر افتاده ایم
💡 به جلوه آتش دلها چو شعله در شب تار ز حلقه حلقهٔ آن زلف پیچ و تاب زده
💡 اگر در خواب بینم پیرهن را بر تنت پیچان تنم از رشگ آن بر بستر اندر پیچ و تاب افتد