لغت نامه دهخدا
نیکوحالی. ( حامص مرکب ) رخاء. قوی حالی. توانگری. فراغ بال: تجمل؛ نیکوحالی نمودن. ( دستورالاخوان ). هم مثل المعی و الکرش؛ یعنی ایشان در نیکوحالی و ارزانیند. ( منتهی الارب ). || سلامت. تندرستی. || خوشحالی. خوشوقتی. ( فرهنگ فارسی معین ).
نیکوحالی. ( حامص مرکب ) رخاء. قوی حالی. توانگری. فراغ بال: تجمل؛ نیکوحالی نمودن. ( دستورالاخوان ). هم مثل المعی و الکرش؛ یعنی ایشان در نیکوحالی و ارزانیند. ( منتهی الارب ). || سلامت. تندرستی. || خوشحالی. خوشوقتی. ( فرهنگ فارسی معین ).
۱ - سالمت تندرستی. ۲ - خوشحالی خوشوقتی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخر چه بودی گر رخ نیکوی او هرگز نمیدیدی