لغت نامه دهخدا
عرش منزل. [ ع َ م َ زِ ] ( ص مرکب ) دارای منزلی چون عرش. عرش آشیان. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( اِخ ) لقبی است که به عالم گیر شاه دوم،پادشاه هند پس از مرگ وی داده اند. ( ناظم الاطباء ).
عرش منزل. [ ع َ م َ زِ ] ( ص مرکب ) دارای منزلی چون عرش. عرش آشیان. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( اِخ ) لقبی است که به عالم گیر شاه دوم،پادشاه هند پس از مرگ وی داده اند. ( ناظم الاطباء ).
💡 كنگره عشق نيست منزل هر بوالهوسطاير آن آشيان جان حسين است وبسقله قاف وجود منزل عنقا بودبر سر اين آشيان پر نگشايد مگسپايه اوصاف او فوق اشارات ماسترفعت اين پايه نيست افئده رادسترسمحفل ايجاد را اوست چراغ ابدتا ابد از نور او مشعله ها مقتبسگشت چو كرب و بلا عارج معراج عشقروح امينش فشاند گرد ز سم فرساو قفس تن شكست تا به قفس ماندگاندر پى او بشكنند قالب تن را قفسكشته بسى ديده ام در هوسى داده جانزنده چو او كس نديد كشته به ترك هوسرفت و شد اندر پى اش قافله دل روانما پى اين كاروان شاد به بانگ جرساى شه با فر و نور، عرش مقام تو رالامسه عقل ما، دم زند از لايمسبحر ثناى تو را قبول نبى زورق استجنبش ما اندر او جنبش خار است وخسكشته غفلت بود هر كه تو را كشته خوانداى دم جان پرورت زنده دلان رانفسزيارت سيدالشهداء بر مرد و زن لازم است
💡 منزل رحمت ز حق عرش آمدست پس زراه عرش در فرش آمدست