لغت نامه دهخدا
شوق داشتن. [ ش َ / شُو ت َ ] ( مص مرکب ) راغب بودن. اشتیاق داشتن. ( ناظم الاطباء ):
چه ذوق از ذکر پیدا آید او را
که پنهان شوق مذکوری ندارد.سعدی.من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
تو به یک جرعه دیگر چه بری از دستم.سعدی.
شوق داشتن. [ ش َ / شُو ت َ ] ( مص مرکب ) راغب بودن. اشتیاق داشتن. ( ناظم الاطباء ):
چه ذوق از ذکر پیدا آید او را
که پنهان شوق مذکوری ندارد.سعدی.من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
تو به یک جرعه دیگر چه بری از دستم.سعدی.
راغب بودن و اشتیاق داشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 (معوقين ) از ماده (عوق ) (بر وزن شوق ) به معنى باز داشتن و منصرف كردن ازچيزى است و (باس ) در اصل به معنى شدت و در اينجا منظور از آن (جنگ ) است.
💡 از ديدن آن عناياتى كه به مريم داشت آتش شوق به داشتن فرزندى طيب و صالح دردلش زبانه كشيد، فرزندى كه از او ارث ببرد و پروردگار او را به طور مرضىعبادت كند، همانطورى كه مريم وارث عمران شد و جد و جهدش در عبادت پروردگارش بهنهايت رسيد و از ناحيه مقدسه اش به آن كرامتهانائل آمد، چيزى كه هست خود را پير مردى مى ديد كه قوايش همه از دست رفته و همچنين ازهمسرش هم مايوس بود، زيرا او زنى نازاى مادر زاد بود، از اين نظر حسرتى از محروميتاز فرزندى طيب ومرضى داشت كه خدا مى داند و بس و ليكن در عينحال از طرفى هم غيرتى نسبت به پروردگار خود داشت و مى خواست از پروردگارش كهچنين عزتى (اولاد دار شدن در 412