لغت نامه دهخدا
زبان اندر حکم نبودن. [زَ اَ دَ ح ُ ن َ دَ ] ( مص مرکب ) خارج از موقع و نابجا سخن گفتن. اختیار زبان خود را نداشتن:
زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم.سعدی ( گلستان ).
زبان اندر حکم نبودن. [زَ اَ دَ ح ُ ن َ دَ ] ( مص مرکب ) خارج از موقع و نابجا سخن گفتن. اختیار زبان خود را نداشتن:
زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم.سعدی ( گلستان ).
💡 عکس رویش را شبی تشبیه می کردم بشمع بر مثال شمعم آتش شد زبان اندر دهان
💡 خرد را عنان ساز و اندیشه را زین براسپ زبان اندر این پهن میدان
💡 مرد دانا را چو بر دلها سخن خواهد نبشت خود قلم باشد زبان اندر میان انجمن
💡 هر کجا ذکرش سماع اندر سماع هر کجا شکرش زبان اندر زبان
💡 شاه گردون مرتبت فتحعلیشه آنکه من از نخستین تا زبان اندر دهان آوردهام
💡 ز یاد رسته دندان همچون در شهوارش مرا گوهر فشان گردد زبان اندر سخن گفتن