لغت نامه دهخدا
( دل آشفته ) دل آشفته. [ دِ ش ُ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) آشفته دل. عاشق: جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید...چنین معلوم می شود که دل آشفته است. ( گلستان سعدی ).
( دل آشفته ) دل آشفته. [ دِ ش ُ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) آشفته دل. عاشق: جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید...چنین معلوم می شود که دل آشفته است. ( گلستان سعدی ).
( دل آشفته ) آشفته دل. عاشق.
💡 هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد عالمی با دل آشفته ز جا برخیزد
💡 فرامرز گفت ای دل آشفته مرد مرا بیشه بنما و تو باز گرد
💡 صد دل آشفته را شیرازه می باید شدن نیست معشوقی همین زلف پریشان داشتن
💡 یکی روز شه د رحرم خفته بود ز دردی نهانش دل آشفته بود
💡 چو غمت برد قرارم خبر از طعنه ندارم چو دل آشفته یارم نه هراسم ز ملامت
💡 ابوالفضل استاده اندر برش دل آشفته و دست کرده به کش