لغت نامه دهخدا
دستوربند. [ دَ ب َ ] ( نف مرکب ) متصدی و قاعده ایجاد. ( آنندراج ). ناظم. سامان ده:
امور ملک را دستوربندم
به تدبیر و برآیم از که کمتر.سنجر کاشی.
دستوربند. [ دَ ب َ ] ( نف مرکب ) متصدی و قاعده ایجاد. ( آنندراج ). ناظم. سامان ده:
امور ملک را دستوربندم
به تدبیر و برآیم از که کمتر.سنجر کاشی.
و متصدی قاعده ایجاد. ناظم. سامان ده
💡 پای عدو از بند بفرسود که دستور با خواجهٔ ما دست بکردست به پیمان
💡 بدو گفت دستور کای شهریار خرد کار بند و مکن کارزار