لغت نامه دهخدا
درنگی دادن. [ دِ رَ دَ ] ( مص مرکب ) مهلت دادن. امهال. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || تأخیر. تأخیر کردن. ابطاء. ( ترجمان القرآن جرجانی ).
درنگی دادن. [ دِ رَ دَ ] ( مص مرکب ) مهلت دادن. امهال. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || تأخیر. تأخیر کردن. ابطاء. ( ترجمان القرآن جرجانی ).
مهلت دادن امهال تاخیر تاخیر کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیامد از دماغش بوی تنگی بجز در دادن رخصت درنگی
💡 قوله: وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبایَعْتُمْ این اشهاد که میفرماید منسوخ است بآن آیت که گفت فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ لا یُضَارَّ کاتِبٌ وَ لا شَهِیدٌ یضارّ بمعنی فاعل بود و بمعنی مفعول بود، بمعنی فاعل آنست که دبیر را فرمودم تا نرنجاند که او را گویند بنویس، نپیچد و از حق و داد و نصیحت چیزی نکاهد، و بمعنی مفعول وَ لا یُضَارَّ کاتِبٌ فرمودم تا این دبیر را نرنجانند، اگر دست در کاری دارد از آن خود او را نشتابانند، و اگر مزد خواهد مزد از وی باز نگیرند. وَ لا شَهِیدٌ فرمودم گواه را تا نرنجاند و نه گزایاند، که بگواه بودن خوانند آید و چون بگواهی دادن خوانند آید و البته هیچ سر نپیچد، که بگواه بودن خوانند آمدن وی را تطوّع است، و وی را بر آن مزد و چون بگواهی دادن خوانند آمدن بتعجیل بر وی واجب است و درنگی بر وی و بال، مگر که وی را شکی افتد که مییاد آرد، یا ریبتی افتد که میبصیرت جوید. دیگر وجه فرمودم تا گواه را نرنجانند، اگر از آن خود کاری دارد، و وی را نشتابانند.