لغت نامه دهخدا
خروشان رفتن. [ خ ُ رو رَ ت َ ] ( مص مرکب ) با خروش رفتن. با فریاد رفتن:
بدانست ماهوی از قلبگاه
خروشان برفت از میان سپاه.فردوسی.
خروشان رفتن. [ خ ُ رو رَ ت َ ] ( مص مرکب ) با خروش رفتن. با فریاد رفتن:
بدانست ماهوی از قلبگاه
خروشان برفت از میان سپاه.فردوسی.
با خروش رفتن با فریاد رفتن
💡 بر هجر چون غراب خروشان شدم به روز آموختم ز بند گران رفتن غراب
💡 هنگامی که جومونگ به رودخانه رسید، از قبل برای خود و همراهانش قایقهایی آماده کرده بود و با آنها به آن طرف رودخانه رفتند. در همین هنگام تسو (ولیعهد دونگ بویو) نیز در تعقیب جومونگ بود که به محض رسیدن به لب رودخانه متوقف شد، زیرا قایقی برای رفتن نمانده بود. (بر طبق افسانهای، وقتی جومونگ هنگام فرار با اسبش به رودخانهای خروشان رسید، لاکپشتها و جانوران آبزی بر سطح آب آمده و برای عبورش، پلی ایجاد کردند.