لغت نامه دهخدا
خرخواره. [ خ َ خوا / خا رَ / رِ ] ( نف مرکب ) کلمه ای است فحش گونه که بمزاح یا تحقیر درباره کسی اطلاق کنند:
مالکی مذهبان خرخواره
کرده اند آزمون بسیخ کباب.سوزنی.
خرخواره. [ خ َ خوا / خا رَ / رِ ] ( نف مرکب ) کلمه ای است فحش گونه که بمزاح یا تحقیر درباره کسی اطلاق کنند:
مالکی مذهبان خرخواره
کرده اند آزمون بسیخ کباب.سوزنی.
کلمه ایست فحش گونه که بمزاح یا تحقیر درباره کسی اطلاق کنند.
💡 وَ لا تُطِعْ فرمان مبر کُلَّ حَلَّافٍ ازین هر سوگند دروغ خواره مَهِینٍ (۱۰) خوار فرا داشتهای.
💡 بسی مفتخر بُو ئه اُونْ حَمُّوم، باره سزاوارْ نیه به هر نفیسْ ره خواره
💡 آورده اند به نقل صحيح كه يزد را در آخر عمر مرضى پيش آمد كه آنرا خواره اندرونىگويند، كه روزى هزار بار آرزوى مرگ در دلش مى گذشت امام از كمان قهر قضا و قدرتير مرگش ميسر نمى گشت. ع: به مرگ خويش راضى گشتم و آن هم نمى بينم مى گفت.
💡 گلستان بهرمان دارد همانا شیر خوارستی لباس کودکان شیر خواره بهرمان باشد
💡 از اين هم پايين (تر) آمد، خواهش ديگر كرد: اول فرمود: آب دست ما بدهيد،قبول نكردند. ديگر تنزل كرد، رفت آن طفل شير خواره را آورد. و در آنحال نفرمود: (آب بدهيد به من تا به او بدهم ) بلكه او را آورد...
💡 گر کند یاریی مرا به غم عشق آن صنم بتواند زدود زین دل غم خواره زنگ غم