لغت نامه دهخدا
خدمت کنان. [ خ ِ م َ ک ُ ] ( ق مرکب ) در حال خدمت کردن. در حال مراسم ادب بجا آوردن:
دویدند خدمت کنان سوی من
بعزت گرفتند بازوی من.سعدی.
خدمت کنان. [ خ ِ م َ ک ُ ] ( ق مرکب ) در حال خدمت کردن. در حال مراسم ادب بجا آوردن:
دویدند خدمت کنان سوی من
بعزت گرفتند بازوی من.سعدی.
در حال خدمت کردن در حال مراسم ادب بجا آوردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داند ایزد که من نشاط کنان کردم از بهر خدمت تو سفر