لغت نامه دهخدا
خان و مان برانداختن. [ ن ُ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) اساس خان و مانی را از هم پاشیدن. خانمانی را نابود کردن:
دل ماکیست که سرگشته رویت باشد
خان و مانها ز شکرخنده برانداخته ای.نظیری ( از آنندراج ).
خان و مان برانداختن. [ ن ُ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) اساس خان و مانی را از هم پاشیدن. خانمانی را نابود کردن:
دل ماکیست که سرگشته رویت باشد
خان و مانها ز شکرخنده برانداخته ای.نظیری ( از آنندراج ).
💡 در گلستان محبت، عاقبت چون فاخته بر سر سروی نهادم خان و مان خویش را
💡 چون سر زلفش پریشان در جهان افتاده ام با غمش نزدیک و دور از خان و مان افتاده ام
💡 فتاده ام به درت خان و مان رها کرده رها کن، از من بی خان و مان چه می جویی؟
💡 روستای خانقاه سادات به سبب سید بودن تمام اهالی اصلی اش هیچگاه دارای خان و ارباب نبوده و به صورت شورایی اداره می شده است
💡 امروز منم ز خان و از مان بیرون چه خان و چه مان از دل و از جان بیرون