حوش و بوش
مترادفها
اطراف، نواحی، پیرامون، حاشیه
متضادها
مرکز، هسته
لغت نامه دهخدا
حوش و بوش. [ ح َ / حُو ش ُ ب َ / بُو ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب، از اتباع ) اطراف و کرّ و فر و شهرت و قدرت: غلامات منتصر بیک صولت حوش و بوش او را چون حروف تهجی از هم بپراکندند. ( ترجمه تاریخ یمینی ). اموالی بی حد حاصل کرد و او را حوش و بوشی جمع شد. ( المضاف الی بدایع الازمان ).
فرهنگ فارسی
اطراف و کر و فر شهرت.
جمله سازی با حوش و بوش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چیست نطق و حوش و دیو و پری یا سرود و زبان کبک دری
💡 دور او بگرفته ترس و بیم و هول صد هزاران حاجتش در حوش و حول
💡 به روز صید ببخشای بر و حوش و طیور که چون عدوی تو سرگشته مانده اند به دام