جان ادم

لغت نامه دهخدا

( جان آدم ) جان آدم. [ ن ِ دَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) روح آدم. روان آدم. || کنایه از چیز غریب و کمیاب:
این حرف نقش لوح مزار سکندر است
بگذار آب خضر مگر جان آدم است.محمداسلم سالم ( از بهار عجم ). || شراب:
ای جان آدم اینهمه قالب تهی نبود
سازند از برای تو کاواک شیشه را.( از بهار عجم ).

فرهنگ فارسی

( جان آدم ) روح آدم

جمله سازی با جان ادم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز تو پیدا و هم از تو زده دم حقیقت در درونِ جان آدم

💡 شادی خوشست و خرمی‌ کز نقش بیشی و کمی جز عیش‌ جان آدمی نخل بقا ندهد ثمر

💡 دشت لاله‌های واژگون مورپیسه، به سان قالیچه‌ای رنگارنگ است که در دامنه رشته‌کوه دنا جان آدمی را به تماشا فرامی‌خواند.

💡 چنان مست است از آن دم جان آدم که نشناسد از آن دم جان آدم

💡 گفت: «مگر می‌شود پذیرفت یا توجیه کرد دستورات این‌چنینی از تریبون رسمی برای نفرت‌پراکنی بین مردم را؟! حرف‌هایی که گاهی به قیمت جان آدم‌ها تمام شده و چه بسا باز هم بشود.»

💡 مهرش سرشته‌اند در جان آدمی ورنه نیافتی جان در بدن قرار

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز