بیهوش افتادن

مترادف‌ها

از حال رفتن، غش کردن، بیهوش شدن

متضادها

هوشیاری یافتن، بیدار شدن

لغت نامه دهخدا

بیهوش افتادن. [ اُ دَ ] ( مص مرکب ) بحال اغماء شدن. بیخود شدن. از خود رفتن: از قوت زخم از پای درآمد و بیهوش افتاد. ( سندبادنامه ص 82 ).

فرهنگ فارسی

بحال اغمائ رفتن. بیخود شدن. از خود رفتن.

جمله سازی با بیهوش افتادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تنظیم قاعدگی که بخشی از برنامه تنظیم خانواده در بنگلادش از سال ۱۹۷۹ بوده‌است، روشی است که از آسپیراسیون با ایجاد خلاء غیرخودکار (دستی) استفاده می‌کند تا باردار شدن را پس از عقب افتادن قاعدگی غیرممکن سازد. انجام این عمل ساده است و با تجهیزات ارزان قیمت قابل انجام است. این روش همچنین بدون استفاده از بیهوشی انجام می‌شود.

💡 پس از شنیدن خبر ناگوار مربوط به حادثه تلخ جاده، او از شدت شوک و ناراحتی شدید، ناگهان در میان جمع بیهوش افتادن را تجربه کرد.

💡 بیمار به دلیل کاهش شدید فشار خون و کمبود اکسیژن در محیط، در هنگام راه رفتن ناگهان بی‌هوش افتادن را تجربه کرد و به زمین خورد.

💡 حضور در آن محیط بسیار گرم و خفگی ناشی از دود زیاد، باعث شد که یکی از امدادگران در حین عملیات نجات، بیهوش افتادن را تجربه کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران