بیهش کردن

لغت نامه دهخدا

بیهش کردن. [ هَُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بیهوش کردن. ناتوان کردن. از هوش انداختن. از خود بیخود ساختن:
هر آنکس که نیکی فرامش کند
خرد را بکوشد که بیهش کند.فردوسی.مبادا که این بد فرامش کنم
خرد را بگفت تو بیهش کنم.فردوسی.بدان داروی تلخ بیهش کنم
مگر خویشتن را فرامش کنم.نظامی.رجوع به بیهوش کردن شود.

فرهنگ فارسی

بیهوش کردن. ناتوان کردن. از هوش انداختن. از خود بیخود ساختن.

جمله سازی با بیهش کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ببد کردن بنده خامش بود برمن چنان دان که بیهش بود

اوبی یعنی چه؟
اوبی یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز