لغت نامه دهخدا
بیخ کنی. [ ک َ ] ( حامص مرکب ) استیصال یعنی از بیخ برآوردن. ( آنندراج ). استیصال و از ریشه برکنی. ( ناظم الاطباء ).
بیخ کنی. [ ک َ ] ( حامص مرکب ) استیصال یعنی از بیخ برآوردن. ( آنندراج ). استیصال و از ریشه برکنی. ( ناظم الاطباء ).
استیصال یعنی از بیخ بر آوردن ٠ استیصال و از ریشه برکنی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بود لطف آنکه گر خاریست در راه کنی از بیخ و بری سر زبد خواه
💡 گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
💡 اگر از جراحت خون بسیار آید باید آن اندام را برسو داری [بالا بگیری یا ببندی] و به بیخ سرد کنی و بر آن صبر و کندور و خونسیاوشان و سپیدی خایه[تخم مرغ] و پشم خرگوش بمالی.