لغت نامه دهخدا
بی مساس. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مساس «عربی » ) بی بنیاد و بی اساس. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مساس شود.
بی مساس. [ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مساس «عربی » ) بی بنیاد و بی اساس. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مساس شود.
بی بنیاد و بی اساس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تپه تاریخی لاس مساس در حدود شش کیلومتری جنوب/جنوب غرب شهر امروزی زوچیپالا واقع شدهاست.
💡 در مساس تن به تن محتاج حمام است مرد در مساس روحها خود حاجت حمام کو
💡 مساس حاجت چندان که کرد تحریضش به ذرّ ه یی نظر حرص بر جهان نگماشت
💡 علیمحسوس فی ذات اللّه است از قول پیغمبر کهباذات خدا جان علی را خوش مساس استی
💡 سوم مساس دادن جائى از بدن به غير خطوط قرآن يعنى به جلد آن يا اوراقش و ياحواشيش و يا بين سطرها.
💡 قطره ئی چند از مساس پای گردون سای او کرد شیرین آب شور و تلخ را در قعر بیر