بی سر و دلانه
لغت نامه دهخدا
بی سر و دلانه. [ س َ رُ دِ ن َ /ن ِ ] ( ق مرکب ) بطور بی پروایان. ( غیاث ) ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
بی پروایان
جمله سازی با بی سر و دلانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در چشم خانه بی سر زلف تو روز هجر نظّاره را زهر مژه زنجیر میکنم
💡 بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
💡 آشفته سخن چو زلف جانان خوشتر چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
💡 چند چون زلف خود ای شوخ پریشان باشی شعله جان من بی سر و سامان باشی
💡 بی سر و پای در میکده از پرتو جام بهتر از افسر جمشید کلاهی داریم
💡 او با رفتاری بی سر و دلانه و بدون هیچ توجهی به احساسات دردی که در چشمان آن کودک دیده میشد، از اتاق خارج شد و رفت.
💡 تصمیمات بی سر و دلانه مدیریت شرکت در مورد تعدیل نیرو، باعث شد که بسیاری از کارمندان قدیمی و وفادار با ناراحتی از سازمان جدا شوند.
💡 آن داستان تراژیک درباره مردی بود که بی سر و دلانه تمام دارایی خود را در راه اهدا به خیریه صرف کرد، بدون آنکه به آینده فکر کند.