لغت نامه دهخدا
بی سر و دلانه. [ س َ رُ دِ ن َ /ن ِ ] ( ق مرکب ) بطور بی پروایان. ( غیاث ) ( آنندراج ).
بی سر و دلانه. [ س َ رُ دِ ن َ /ن ِ ] ( ق مرکب ) بطور بی پروایان. ( غیاث ) ( آنندراج ).
بی پروایان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در چشم خانه بی سر زلف تو روز هجر نظّاره را زهر مژه زنجیر میکنم
💡 بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
💡 آشفته سخن چو زلف جانان خوشتر چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
💡 چند چون زلف خود ای شوخ پریشان باشی شعله جان من بی سر و سامان باشی
💡 بی سر و پای در میکده از پرتو جام بهتر از افسر جمشید کلاهی داریم