لغت نامه دهخدا
بنیان کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بنیاد کردن. بنیاد نهادن:
دین حق را مردمی دان جانْش علم و تن عمل
عاقلان مربام حکمت را همین بنیان کنند.ناصرخسرو.
بنیان کردن. [ ب ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بنیاد کردن. بنیاد نهادن:
دین حق را مردمی دان جانْش علم و تن عمل
عاقلان مربام حکمت را همین بنیان کنند.ناصرخسرو.
بنیاد کردن ٠ بنیاد نهادن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ۲۸ سالگی به رهبری گروه حوثیها انتخاب شد. در این راه، از برادران بزرگتر خود پیشی گرفته و از تأیید پدرش برخوردار بود. این رویداد پس از کشته شدن برادرش حسین الحوثی بنیانگذار جنبش حوثیها در سال ۲۰۰۴ اتفاق افتاد. پس از کشته شدن برادرش حسین و دستگیری پدرش بدرالدین، در صعده ماند و به مرتب کردن صفوف پیروان و مدیران گروهش پرداخت. او به تثبیت گامهای فکری و سیاسی گروه در صعده و توسعه آن در مناطقی در عمران و صنعا، موفق شد.
💡 هدف بنیان اینترپرو، دسترسی به چند پایگاه داده متفاوت و کاهش افزونگیهای آنهاست. این کار به کاربران در تفسیر نتایج تحلیل دنبالهها کمک میکند. اینترپرو با متحد کردن پایگاه دادهها به ابزار قدرتمندی برای تشخیص و پیشبینی تبدیل شدهاست.