لغت نامه دهخدا
بر خلد سر بردن. [ ب َ خ ُ س َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از پایداری و همیشگی و جاودانی یافتن. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). بر خلد سر کردن.
بر خلد سر بردن. [ ب َ خ ُ س َ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از پایداری و همیشگی و جاودانی یافتن. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). بر خلد سر کردن.
کنایه از پایداری و همیشگی و جاودانی یافتن بر خلد سر کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای روی تو چو خلد و لبانت چو سلسبیل بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل
💡 ای روی تو چون خلد و لب تو چو سلسبیل بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل
💡 بر خلد گذشتیم و نکردیم نگاهی در میکده مردیم و شرابی نکشیدیم
💡 گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم تا در آن آینه نظاره روی تو کنم
💡 ساقی به نمی کز قدح باده چکانی بر خلد بخندان لب کوثر طلبم را
💡 با حذر باش از آن جعد معنبر نیر مار زیباست که بر خلد برین میگذرد