لغت نامه دهخدا
بخود افتادن. [ ب ِ خوَدْ / خُدْ اُ دَ ] ( مص مرکب ) بخود پرداختن:
تا خط ز رخش سر زده با من سخنش نیست
چندان بخود افتاد که پروای منش نیست.نقی کمره ای ( از آنندراج ).
بخود افتادن. [ ب ِ خوَدْ / خُدْ اُ دَ ] ( مص مرکب ) بخود پرداختن:
تا خط ز رخش سر زده با من سخنش نیست
چندان بخود افتاد که پروای منش نیست.نقی کمره ای ( از آنندراج ).
بخود پرداختن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اينها معتقدند: باينكه دهر قديم است، و هر كس بميرد روحش بكالبد شخصى ديگرمنتقل ميشود، و نيز معتقدند كه فلك با همه موجوداتى كه در جوف آنست، درحال افتادن در فضائى لايتناهى است، و چون درحال افتادن و سقوط است، حركت دورانى بخود ميگيرد، چون هر چيزى كه گرد باشد،وقتى از بالا سقوط كند حركت دورانى بخود مى گيرد، و نيز بعضى پنداشته اند كهبعضى از ايشان قائل بحدوث عالم است، پنداشته اند: كه يك مليونسال از پيدايش عالم مى گذرد، اين بود عين عبارات ابوريحان، آن مقدار كه مورد حاجت مابود.
💡 تا مدتى زيادى از طريق اشغال مستقيم، نيازهاى كشورهاى صنعتى بر آورده مى شد اماپس از قيام ملت ها عليه استعمار، ادامه اين روند براى استعمارگران بسيار گران تمام شد و علاوه بر به خطر افتادن نيروهاى اشغالگر و بالا رفتن هزينه ادامه اشغال، بحران داخلى نيز مجددا عود كرد و صنايع و كارخانجات را در ورطه سقوط قرارداد، بازارهاى مصرف يكى پس از ديگرى درحال سقوط بود و مواد اوليه تامين نمى شد. وجود كارمندان و متخصصان خارجى دركشورهاى استقلال يافته پذيرفته نمى شد و آنها ناچار به عقب نشينى به كشور خودبودند كه خود بخود به مساله بيكارى و عدم اشتغال دامن مى زد.