باز جای رفتن

لغت نامه دهخدا

باز جای رفتن. [ زِ رَ ت َ ] ( مص مرکب )بجای نخست برگشتن. به محل اول بازرفتن. بجای خویش بازگشتن به سوی جائی رفتن. به محلی رفتن:
سوم هفته پیران چنان کردرای
که با شادمانی رود باز جای.فردوسی.خروشید کای مرد جنگ آزمای
هم آوردت آمد، مرو باز جای.فردوسی.دل تو آمده بوده ست تادلم ببرد
ببرد و رفت بکام و مراد باز وطن.فرخی.من قصد شما نکنم تا سلامت باز ولایت خویش روید و اگر نه یک کودک را امان ندهم. ( فارسنامه ابن البلخی ص 71 ). و او را بگوی تا باز دین خویش رود، پس اگر نشود او را نزدیک من فرستی. ( فارسنامه ابن البلخی ص 106 ).
که تا بدولت و اقبال و جاه و حشمت تو
روند باز وطن چند بیوه و مسکین.سوزنی.

جمله سازی با باز جای رفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر مردمان را دهد باز جای نپذرفت پند و نیامدش رای

💡 نیایش بسی کرد و شد باز جای غمی گشت از آن دیو ناپاک رای

💡 چو نومید گشتی شدی باز جای یکی مه نکردی سوی سام رای

💡 همی هیچ گونه نیامدش رای که آن سرکشان را دهد باز جای

💡 دهد زیردستان ما باز جای نبودش جز از رزم و پرخاش رای

💡 به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای

با دقت یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز