اموختنی

مترادف‌ها

آموختنی

متضادها

ناآموزنی، آموخت‌ناپذیر

لغت نامه دهخدا

( آموختنی ) آموختنی. [ ت َ] ( ص لیاقت ) درخور آموختن. قابل آموختن:
عشق آمدنی بود نه آموختنی.
ای سوخته سوخته سوختنی...
|| آموختن:
حق را تو کجا و رحمت آموختنی.( منسوب به خیام ).

فرهنگ فارسی

( آموختنی ) ( صفت ) لایق آموختن شایست. آموختن: عشق آمدنی بود نه آموختنی.

جمله سازی با اموختنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 «از همان آغاز که چشمان کودکی من در روستای قنات‌نو آرام آرام به روی آب و سبزه و گل باز می‌شد، فقر در خانه گلی ما دندان می‌فشرد و بی هیچ تناسبی هم‌بازی روز و شب ما شده بود. من اگر به ناچار آن روزها با او بالیدم، این روزها اما به راستی به او می‌بالم؛ که از او دریافتنی‌ها دریافتم و آموختنی‌ها آموختم.»

💡 پیر طریقت گفت: الهی تا آموختنی را آموختم، و آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم، و انداخته را بیندوختم، نیست را بفروختم، تا هست را بیفروختم، الهی تا یگانگی بشناختم، در آرزوی شادی بگداختم، کی باشد که گویم پیمانه بینداختم، و از علائق وا پرداختم، و بود خویش جمله درباختم.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران