لغت نامه دهخدا
( آشوبش ) آشوبش. [ ب ِ ] ( اِمص ) آشوب:
از اختر بدینسان نشانی نمود
که آشوبش و جنگ بایست بود. فردوسی.
( آشوبش ) آشوبش. [ ب ِ ] ( اِمص ) آشوب:
از اختر بدینسان نشانی نمود
که آشوبش و جنگ بایست بود. فردوسی.
( آشوبش ) ۱. آشفتگی.
۲. شور و غوغا.
۳. هرج ومرج.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شَنبلیدی گشت ز آشوبش ثِیابِ مرغزار زعفرانی گشت ز آسیبش درخت بوستان
💡 چیست این باد خزان کز باغها و راغها بسترد آسیب و آشوبش همه رنگ و نگار
💡 میکرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبش میبرد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش
💡 نفس فرسوده آتش دل دیوانه ای دارم که هر آشوبش از طوفان دریایی نظر دارد
💡 علاج جان رنجورست در خط دل آشوبش مزاج آب حیوانست در لعل شکربارش
💡 تا کی از ناوک دلدوز جهان آشوبش دل مسکین مرا بوته هجران سازد