لغت نامه دهخدا
( آتش بجان ) آتش بجان. [ ت َ ب ِ ] ( اِ مرکب ) غم و سوزش و شوق محبت. ( برهان ). و آتش بجان گرفته، نفرینی است.
( آتش بجان ) آتش بجان. [ ت َ ب ِ ] ( اِ مرکب ) غم و سوزش و شوق محبت. ( برهان ). و آتش بجان گرفته، نفرینی است.
( آتش بجان ) غم و سوزش عشق و محبت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نسوزم چون بداغ شوق وصلت کافکند آتش بجان دانه لب تشنه شوق حسرت باران
💡 زاده های طبع بحرآسای واعظ بعد ازو از یتمی خلق را آتش بجان می افگنند
💡 عجم از نغمه ام آتش بجان است صدای من درای کاروان است
💡 از آن زهر جانسوز سودی ندید زد آتش بجان، لیک دودی ندید!
💡 آذر ز شکوه ی دلم، آتش زدی بجان؛ من چون کنم؟ زده است دل آتش بجان تو!
💡 نماید آنچه هست این وادی گل؟ درون لالهٔ آتش بجان چیست؟