لغت نامه دهخدا
( آتش انگیز ) آتش انگیز. [ ت َ اَ ] ( اِ مرکب ) فروزینه. ذکوة. ذکیه. ( حبیش تفلیسی ). || رکو و پنبه و قاو که از چخماق آتش بدان افتد. || ( نف مرکب ) مجازاً، گوینده سخنان تند و خشمناک:
آن دل شده زآن فسانه شد تیز
بگشاد دهان آتش انگیز.؟
( آتش انگیز ) آتش انگیز. [ ت َ اَ ] ( اِ مرکب ) فروزینه. ذکوة. ذکیه. ( حبیش تفلیسی ). || رکو و پنبه و قاو که از چخماق آتش بدان افتد. || ( نف مرکب ) مجازاً، گوینده سخنان تند و خشمناک:
آن دل شده زآن فسانه شد تیز
بگشاد دهان آتش انگیز.؟
( آتش انگیز ) ۱. کسی که آتش روشن کند، آتش افروز.
۲. (صفت ) [مجاز] ویژگی کسی که سخنان تند و زننده بگوید که باعث خشم و غضب دیگران شود: آن دل شده زآن فسانه شد تیز / بگشاد دهان آتش انگیز (؟: لغت نامه: آتش انگیز ).
( آتش انگیز ) ( اسم ) ۱ - کسی که آتش روشن کند آتش افروز. ۲ - کسی که سخنان تند و درشت گوید و موجب خشم دیگران شود.
فرزوینه رکو و پنبه و قاو که از چخماق آتش بدان افتد
💡 بود تا سعی و جهد از وی بپرهیز که غماز است هر جا آتش انگیز
💡 شراری باشد اول آتش انگیز کز استیلاست آخر آتش تیز
💡 غمت در من چنان گشت آتش انگیز که خاکستر شدم زین آتش تیز
💡 دل شه زین جواب آتش انگیز به جوش آمد چو دیگی ز آتش تیز
💡 زبیداد فلک تا کی زهر آب آتش انگیزی دعایی کن فغانی عاقبت محمود خواهد شد
💡 پدید آمد سمومی آتش انگیز نه گلگون ماند بر آخور نه شبدیز