ابخانه

لغت نامه دهخدا

( آبخانه ) آبخانه. [ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) جایی معلوم برای قضای حاجت. مستراح. مبرز. مخرج.کنیف. مغتسل. متوضا. بیت الفراغ. مبال. خلا. بیت التخلیه. میضاء. مذهب. آبشتنگاه. تشتخانه. ادب خانه. جایی.صحت خانه. قدمگاه. کریاس. بیت الماء. بیت الخلاء. ضروری. کابینه. قدم جا. طهارتخانه. و گاه از آن به بیرون وسرِ آب تعبیر کنند: روزی شیخ ابوسعید رحمه اﷲ همی شد با صوفیان، فرا جایی رسید که چاه آبخانه پاک میکردند و نجاست بر راه بود... ( کیمیای سعادت ). || در اصطلاح اهل خراسان قسمتی از کاریز باشد که از آن آب تراوش کند و آب قنات از آنجا خیزد.

فرهنگ عمید

( آب خانه ) ۱. وضوخانه.
۲. = مستراح

فرهنگ فارسی

( آبخانه ) ( اسم ) جایی که برای قضای حاجت تخصیص دهند: مستراح جایی مبرز مبال خلا ادبخانه.
مستراح مخرج

جمله سازی با ابخانه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رو در آبی که شست بر لب جو هر حبابی شد آبخانه درو

💡 نیمی‌ست ز خشت آبخانه مانده‌ست به روز گه نشانه

💡 ایشان و من مگوی که در شرع نیست راست مصحف در آبخانه و بت در حرم نهند

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز