خوا

لغت نامه دهخدا

خوا. [ خ َ ] ( اِ ) گوشت باشد که بعربی لحم گویند. ( از برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ).
خوا. [ خ ُ ] ( اِ ) قوت. ( ناظم الاطباء ). آنچه روز بدان گذرانند. خوراک به اندازه روز. قوت لایموت. ( برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرای ناصری ) ( از آنندراج ).
خوا. [ خ ِ ] ( اِ ) لذت. چاشنی. ذوق. مزه. ( منتهی الارب ) ( از برهان قاطع ): و اما شکر در درون بی خوابی و مرارتی هست که اگر همه شکرها مردنیا بدو فرودهی همه بی خوا شود. ( از جنگ خطی مورخ 651 ).
خوا. [ خ َ ] ( ع اِ ) خلو شکم از طعام. ( منتهی الارب ). || رعاف. ( منتهی الارب ).
خوا. [ خ َ / خ ُ ] ( اِخ ) از روزهای عربان. منه: یوم خوا.

فرهنگ فارسی

خواه خواهی.
خلو شکم از طعام یا رعاف

جمله سازی با خوا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رنگی ندارد آینهٔ مشرب فنا ازگرد خوا دامن صحرای من تهی‌ست

توانگر یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز