لغت نامه دهخدا
مشنف. [ م ُ ش َن ْ ن َ ] ( ع ص ) زن گوشواره نهاده. ( آنندراج ). آراسته شده با گوشواره. ( ناظم الاطباء ): او سکه و خطبه به القاب سلطان مشرف گردانید و اسماع و آذان را باستماع آن مشنف. ( جهانگشای جوینی ).
مشنف. [ م ُ ش َن ْ ن َ ] ( ع ص ) زن گوشواره نهاده. ( آنندراج ). آراسته شده با گوشواره. ( ناظم الاطباء ): او سکه و خطبه به القاب سلطان مشرف گردانید و اسماع و آذان را باستماع آن مشنف. ( جهانگشای جوینی ).
زینت و آرایش داده شده.
( اسم ) گوشوار بسته: و اسماع جهان را بجواهر محامد و مفاخرش مقرط و مشنف ( داراد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برخیز ای فلانی با این دروش و سوزن از بهر گوشواره کن گوش خود مشنف