لغت نامه دهخدا
مدحرج. [ م ُ دَ رَ ] ( ع ص ) مدور. ( متن اللغة ). چیزی گرد. ( منتهی الارب ). گرد. غلطان. مستدیر. گردان. ( یادداشت مؤلف ). هر چیز گلوله شکل و گردی که چون بر زمین صاف بنهندش بغلطد و روان شود.
- لؤلؤ مدحرج؛ مروارید غلطان. مروارید که گرد و غلطان باشد. ( جواهرنامه از یادداشت مؤلف ).
- مدحرج کردن؛ گلوله کردن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به تدحرج شود.
مدحرج. [ م ُ دَ رِ ] ( ع ص ) گردکننده. ( از ناظم الاطباء ). گردگرداننده. ( آنندراج ). رجوع به تدحرج شود.
- مدحرج البعر؛روزی است از روزهای زمستان. ( از منتهی الارب ).
|| ( اِ ) تپانچه شش لوله. ج، دحارج. ( از ناظم الاطباء ).