مدحرج

لغت نامه دهخدا

مدحرج. [ م ُ دَ رَ ] ( ع ص ) مدور. ( متن اللغة ). چیزی گرد. ( منتهی الارب ). گرد. غلطان. مستدیر. گردان. ( یادداشت مؤلف ). هر چیز گلوله شکل و گردی که چون بر زمین صاف بنهندش بغلطد و روان شود.
- لؤلؤ مدحرج؛ مروارید غلطان. مروارید که گرد و غلطان باشد. ( جواهرنامه از یادداشت مؤلف ).
- مدحرج کردن؛ گلوله کردن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به تدحرج شود.
مدحرج. [ م ُ دَ رِ ] ( ع ص ) گردکننده. ( از ناظم الاطباء ). گردگرداننده. ( آنندراج ). رجوع به تدحرج شود.
- مدحرج البعر؛روزی است از روزهای زمستان. ( از منتهی الارب ).
|| ( اِ ) تپانچه شش لوله. ج، دحارج. ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

گرد کننده

جمله سازی با مدحرج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو بر صخر صمازدی نعل توسن بزیر سمش خاره گشتی مدحرج

💡 خوشاب جواهری گفته می‌شود که صاف و شفاف و به اصطلاح، آبدار باشد. مانند گوهر خوشاب، در خوشاب، لعل خوشاب. مروارید خوشاب به مرواریدی گفته می‌شود که سفید و صاف و براق و آبدار و شفاف باشد. خوشاب، شاهوار و عیون مدحرج، نجم نیز گفته می‌شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران