لقمه کردن

مترادف‌ها

گاز زدن، بلعیدن

لغت نامه دهخدا

لقمه کردن. [ ل ُ م َ / م ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تلقّم. ( زوزنی ). تزقّم. ( منتهی الارب ):
عالمی را لقمه کرد و درکشید
معده اش نعره زنان هل من مزید.مولوی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بصورت لقمه و نواله در آوردن: عالمی را لقمه کرد و درکشید معده اش نعره زنان: هل من مزید. ( مثنوی لغ. )
تزقم

جمله سازی با لقمه کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ۲: لقمه کردن با استکان کمر باریک (مثل لقمه کردن پشمک یزدی)

💡 مادر با مهربانی تمام، مشغول لقمه کردنِ تکه‌های کوچک نان برای کودک خود بود تا او را با عشق و محبت سیر کند.

💡 او در حالی که از شدت هیجان نمی‌توانست درست صحبت کند، شروع به لقمه کردن سریع نان کرد تا انرژی لازم برای ادامه مسیر را داشته باشد.

💡 او با دقت تمام، مشغول لقمه کردنِ تکه‌های کوچک میوه بود تا از طعم شیرین و دلچسب آن در محیطی آرام لذت کامل ببرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران