لغت نامه دهخدا
فیروزه گون. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پیروزه گون. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ پیروزه. پیروزه رنگ. پیروزه فام:
در این فیروزه گون طارم مجوی آرام و آسایش
که نارامد همی روز و شب و ناساید این طارم.ناصرخسرو.
فیروزه گون. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پیروزه گون. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ پیروزه. پیروزه رنگ. پیروزه فام:
در این فیروزه گون طارم مجوی آرام و آسایش
که نارامد همی روز و شب و ناساید این طارم.ناصرخسرو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دوش رفتم از ره فکرت بر این نیلی حصار دیدمش فیروزه گون صرحی زمرد زرنگار
💡 دودر در درج دولت داشت این فیروزه گون طارم سزای افسر شاهی، صفای جوهر عالم
💡 ای غریو کوس تو در گوش بانگ ارغنون جزع گشت فام از گرد خیلت گنبد فیروزه گون
💡 علی الصباح که سلطان طارم ازرق فراز گنبد فیروزه گون بزد سنجق
💡 مانده زیر حلقه تو این دل فیروزه گون همچو فیروزه فراز حلقه انگشتری
💡 زهر یک، دو فیروزه گون جام پرخون کشیدم بسر، تا شدم کام شیرین