لغت نامه دهخدا
عنان زن. [ ع ِ زَ ] ( نف مرکب ) که عنان زند. که لگام و دهانه زند. || که رام و مطیع کند. که به اطاعت درآورد. که تسلیم کند:
کرشمه کردنی بر دل عنان زن
خمارآلوده چشمی کاروان زن.نظامی.
عنان زن. [ ع ِ زَ ] ( نف مرکب ) که عنان زند. که لگام و دهانه زند. || که رام و مطیع کند. که به اطاعت درآورد. که تسلیم کند:
کرشمه کردنی بر دل عنان زن
خمارآلوده چشمی کاروان زن.نظامی.
که عنان زند که لگام و دهانه زند
💡 خدمتکند عنان و رکاب تورا فلک چون دست در عنان زنی و پای در رکاب
💡 چو رستم دهد رخش گردی عنان زن، آن به به مردی نبندد میان
💡 زآن پیشتر که بارگی وقت سرکشد رو دست در عنان زن و پا در رکاب کن