عقده گشای

لغت نامه دهخدا

عقده گشای. [ ع ُ دَ / دِ گ ُ ] ( نف مرکب ) عقده گشا. عقده گشاینده. گشاینده گره. || مشکل گشا. و رجوع به عقده گشا شود:
چون دم صبح گشت عقده گشای
عود را سوخت خاک صندل سای.نظامی.قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای
ما را نگذارد که درآئیم ز پای.حافظ.

فرهنگ فارسی

( عقده گشا ی ) ۱ - (صفت ) آن که یا آنچه گرهی را بگشاید. ۲ - آنکه مشکلی را حل کند مشکل گشا. ۳ - ( اسم ) یکی از گوشه های دستگاه شور.

جمله سازی با عقده گشای

💡 نیست غیر از نفس سوخته و دست تهی آنچه حاصل من ازین عقده گشایی دارم

💡 در عشق فتح باب دل از اضطراب هاست انگشت موج عقده گشای حباب هاست

💡 خاری که درین مرحله بیکار نماید از آبله پای طلب عقده گشایی است

💡 از دم پیر مغان باز شود عقدهٔ دل راستی خوش نفس عقده گشایی دارد

💡 جز عشق تو کان عقده گشای دل من شد نگشود مرا عقده از حل و رسایل

💡 از جعد فکر چهره معنی مشوش است عقده گشای یوسف مشگین رسن چه شد؟