عزلی
مترادفها
منزوی، گوشهگیر، خلوتگزین
متضادها
اجتماعی، معاشرتی
لغت نامه دهخدا
عزلی. [ ع َ ] ( حامص ) معزولی. استعفا. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
معزولی استعفا
جمله سازی با عزلی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خلافش برد آن را که خلافش به دل آرد ز عزی و جلالی سوی عزلی و نکالی
💡 هر کرا فصل دی از شغل نما عزلی داد شحنهٔ نفس نباتیش درآرد به عمل
💡 گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمان گه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین
💡 زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی
💡 هر چند بوده است در ایِّام دولتم شغلی بصد شکایت و عزلی بصد زحیر
💡 برخی متفکران با نگاهی عزلی به جهان، معتقدند که شناخت حقیقت تنها از طریق گوشهنشینی و دوری از دلبستگیهای مادی امکانپذیر است.
💡 سبک زندگی عزلی و گوشهنشینی در طبیعت، میتواند راهکاری برای کاهش استرسهای ناشی از هیاهو و شلوغیهای بیپایان زندگی مدرن باشد.
💡 او با اتخاذ یک رویکرد عزلی در تصمیمگیریهای خود، سعی داشت تا از تاثیرات هیجانی و مداخلات بیرونی بر قضاوتهای خود جلوگیری کند.