لغت نامه دهخدا
عزلی. [ ع َ ] ( حامص ) معزولی. استعفا. ( ناظم الاطباء ).
عزلی. [ ع َ ] ( حامص ) معزولی. استعفا. ( ناظم الاطباء ).
معزولی استعفا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خلافش برد آن را که خلافش به دل آرد ز عزی و جلالی سوی عزلی و نکالی
💡 هر کرا فصل دی از شغل نما عزلی داد شحنهٔ نفس نباتیش درآرد به عمل
💡 گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمان گه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین
💡 زین چنین عزلی شه ار واقف شدی بر خود و تاج و کمر بگریستی
💡 هر چند بوده است در ایِّام دولتم شغلی بصد شکایت و عزلی بصد زحیر