لغت نامه دهخدا
صفاکاری. [ ص َ ] ( حامص مرکب ) صفا دادن. جلا دادن. زدودن از:
هست هر آینه را صیقل دیگر صائب
جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل.صائب ( از آنندراج ).رجوع به صفا دادن شود.
صفاکاری. [ ص َ ] ( حامص مرکب ) صفا دادن. جلا دادن. زدودن از:
هست هر آینه را صیقل دیگر صائب
جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل.صائب ( از آنندراج ).رجوع به صفا دادن شود.
عمل صفا دادن جلا دادن زدودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل عاشق گل خاکستر عشق است اسیر به صفا کاری آیینه گران می خندد
💡 دل را که از کدورت ایام بی صفاست از نور طلعت تو صفا کاریی کنم