لغت نامه دهخدا
شکرخای. [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ] ( نف مرکب ) شکرخا. قریب به معنی شکرشکن. ( آنندراج ). که شکر بخورد. که شکر بجود. || سخت شیرین. بسیار شیرین و دلپسند:
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه یاقوت شکرخای تو خوش.حافظ. || سخت شیرین سخن. شیرین گفتار:
که شاه نیکوان شیرین دلبند
که خوانندش شکرخایان شکرخند.نظامی.که طوطیان شکرخای هم سخن گویند
ولیک ناید از طوطیان سخندانی.کمال الدین اسماعیل.آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکّرخای تو.حافظ.و رجوع به شکرخا شود.