شکار انداز

لغت نامه دهخدا

شکارانداز. [ ش ِ اَ ] ( نف مرکب ) شکارافکن. شکاری. ( از آنندراج ). شکارچی. صیاد. ( یادداشت مؤلف ):
بهر شکار آمد برون کج کرده ابرو ناز را
صانع خدایی کآن کمان داد آن شکارانداز را.امیرخسرو ( از آنندراج ).چشم بد دور ز مژگان شکاراندازت
که بر آهوی حرم حق تپیدن داری.صائب تبریزی ( از آنندراج ).دل پرخون از آن زلف شکارانداز میخواهم
چه گستاخم که خون کبک از شهباز میخواهم.صائب تبریزی ( از آنندراج ).شکارانداز دل از چشم بیباک تو می آید
سر آهو به گرد شوق فتراک تو می آید.میر رضی دانش ( از آنندراج ).و رجوع به مترادفات شود.

فرهنگ فارسی

شکار افکن شکاری صیاد

جمله سازی با شکار انداز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پرید از آشیان چرخ نسر طایر از دهشت پی صید آن شکار انداز هرگه در کمان آمد

💡 ز دل هرگز نمی‌گردد خطا یک تیر مژگانش شکار اندازی صیاد قابل را تماشا کن

💡 نی تیر تو را صیاد اگر چوب قفس سازد شکار انداز گلزاری کند بلبل فغانی را

💡 چون شکار انداز دل گردد به شاهین نگاه در نهاد مرغ دل آرام گردد اضطراب

💡 نخست بر سر من تاخت هر شکار انداز که بر سمند جفا طبل جان شکاری زد

💡 چو شاهین بر سر دست آن شکار انداز می گیرد تذرو رنگ از رخسار گل پرواز می گیرد

ماتیک یعنی چه؟
ماتیک یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز