شمع رو

لغت نامه دهخدا

شمعرو. [ ش َ ] ( ص مرکب ) شمعرخ. ( ناظم الاطباء ) رجوع به شمعرخ شود.

فرهنگ فارسی

شمع رخ

جمله سازی با شمع رو

💡 چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بود که زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم

💡 به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع روان شد کرده آتشها به دل جمع

💡 دیگر به ماهتاب چه حاجت بود مرا چون شمع روی آن بت مه روی برفروخت

💡 شعله خوبانی که هر یک آفت پروانه‌اند پیش شمع روی او چون شمع ماتم‌خانه‌اند

💡 آب و تاب حسن را از عشق باشد پرورش شمع روی مهوشان از روغن ما روشن است