شدف

لغت نامه دهخدا

شدف. [ ش َ دَ ] ( ع اِ، اِمص ) کالبد. ج، شدوف. ( منتهی الارب ). شخص هرچیزی. ( از اقرب الموارد ). || کجی رخسار. || شادمانی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). فیریدگی. ( منتهی الارب ). || بزرگی. ( منتهی الارب ). شرف. ( اقرب الموارد ). || ظلمت و تاریکی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || کجی سر شتر و آن عیب است. ( از اقرب الموارد ).
شدف. [ ش َ دِ ] ( ع ص ) درازبالای بزرگ. ( منتهی الارب ). || سبک و شتاب جهنده. ( منتهی الارب ).
شدف. [ ش َ ] ( ع مص ) پاره پاره کردن چیزی را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
شدف. [ ش َ دَ ] ( ع مص ) شاد شدن اسب. ( از اقرب الموارد ).
شدف. [ ش ُ دُ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ شدفاء. رجوع به شدفاء شود.

جمله سازی با شدف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر شهادت ارثى نيست كه از مواليان ما كه حيات را عقيده و جهاد مى دانستند و در راه مكتبپرافتخار اسلام با خون خود و جوانان عزيز خود از آن پاسدارى مى كردند به ملتشهيد پرور ما دسيده است ؟ مگر عزت و شدف و ارزشهاى انسانى، گوهرهاى گرانبهايىنيستند كه اسلاف صالح اين مكتب، عمر خود و ياران خود را در راه حراست و نگهبانى از آنوقف نمودند؟