سیه تاب

لغت نامه دهخدا

سیه تاب. [ ی َه ْ ] ( ص مرکب ) رنگی باشد بنفسجی که آهن صیقل دیده را به آب لیمو و گرمی آتش رنگ کنند. ( غیاث اللغات ). آهن صیقل کرده را با آب لیمو تر کرده به وضعی بر آتش میگذارند که بنفسجی میشود و آنرا سیه تاب میگویند. ( آنندراج ). || نوعی از رنگ سیاه که بر تیغ و قرصهای سپر و مانند آن کنند و با لفظ کردن و زدن مستعمل است. ( آنندراج ). به سیاهی زده. سیاه گون. سیاه رنگ:
ای بسا زر که سیه تابش کنند
تا شود ایمن ز تاراج و گزند.مولوی.در دهلیز خانقاه تخته سنگی چند بوده که انداخته بوده اند و مدتهای مدید بر آن گذشته، و حال آنکه طلا بوده که سیه تاب کرده بودند. ( مزارات کرمان ص 12 ).
زد بر آئینه سیه تاب آه غم شبگیر ما
سرمه چشم جنون شدحلقه زنجیر ما.ارادت خان واضح ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آهنی صیقل کرده که آن را با آب لیمو تر کرده باشند بوضعی بر آتش گذارند که بنفسجی گردد. ۲ - نوعی رنگ سیاه که بر تیغ و قرصهای سپر و مانند آن مکالند. ۳ - سیاه رنگ.

جمله سازی با سیه تاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من صبر ز مژگان سیه تاب ندارم لب تشنهٔ تیغم، به گلو آب ندارم

💡 عمریست که بی تو تشنهٔ خون خودم آن خنجر مژگان سیه تاب کجاست؟

💡 بنهاده ام ابروی سیه تاب تو را سر افتاده ام از موی دلاویز تو در پا

💡 مشاطگان ز سرمه دنباله دارچشم در دست مست تیغ سیه تاب داده اند

💡 آسمانش یکی از حلقه بگوشان باشد هر که را دست به آن زلف سیه تاب رسد

💡 چون دلبران ز زلف سیه تاب می‌دهند دل را نشان ز صورت قلّاب می‌دهند

فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز