سودا کردن

لغت نامه دهخدا

سودا کردن. [ س َ / سُو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مبادله. معاوضه. بدل کردن. عوض کردن. تبدیل. تعویض. خرید و فروخت. || روی درهم کشیدن. بخشم شدن:... در حالتی که ملک را پروای سخن شنیدن او نبود، اعلام کردند بهم برآمد و سودا کرد. ( گلستان ). || نگران شدن. اندیشه کردن:
ای پسر امروز را فرداست پس غافل مباش
مر مرا از کار تو پورا همی سودا کند.ناصرخسرو. || جور و جفا کردن:
ای رقیب این همه سودا بمن خسته مکن
برکنم دیده و من دیده از او برنکنم.سعدی. || چانه زدن در معامله: در مغازه های بزرگ سودا کردن ممنوع است.... تنها مقطوع است. ( تحف اهل بخارا، یادداشت بخط مؤلف ). || معامله کردن. سودا نمودن. ( از آنندراج ):
نقد جان آخر شد و وصلت بما سودا نکرد
دیده خالی از نگه گشت و ترا پیدا نکرد.میرزا تقی خان متخلص بشهابی ( از آنندراج ).- امثال:
آه ندارد با ناله سودا کند؛ بغایت فقیر و بی چیز است.

فرهنگ فارسی

مبادله معاوضه بدل کردن عوض کردن تبدیل نگران شدن

جمله سازی با سودا کردن

💡 ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است پیش چشم خلق ظاهر بین نکو کردن نماز

💡 نقد عاشق از دو عالم قطع سودا کردن است چون نگه ربطی ندارد دل به مژگان بستنش

باد موافق یعنی چه؟
باد موافق یعنی چه؟
روا یعنی چه؟
روا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز