فرهنگ عمید
۱.آن که خرمنش آتش گرفته و سوخته باشد.
۲. [مجاز] کسی که هستی خود را از دست داده، بینوا، بدبخت.
۱.آن که خرمنش آتش گرفته و سوخته باشد.
۲. [مجاز] کسی که هستی خود را از دست داده، بینوا، بدبخت.
💡 تو سوخته خرمن دگر کس بودی مانند خودم سوخته خرمن کردی
💡 ای بخت مرا سوخته خرمن کردی بی جرم دو پای من در آهن کردی
💡 بیش در خرمنم آتش مزن ای ماه و بترس که برآید ز منِ سوخته خرمن آهی
💡 انجم از شوخی چشم تو پریشان حالند ماه در پیش رخت سوخته خرمن باشد
💡 هر شب، ای غم، چه رسی در طلب دل اینجا آخر آن سوخته سوخته خرمن آنجاست
💡 تو کجا صید من سوخته خرمن باشی که شنیدست عقابی که شکار مگسیست