سرودگوی

لغت نامه دهخدا

سرودگوی. [ س ُ ] ( نف مرکب ) سرودگوینده. مغنی. ( محمودبن عمر ). مطرب. ( دهار ). سرودسرای:
بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی
گاهی سرودگوی شد و گاه شعرخوان.منوچهری.ای مشغله نشاطجویان
صاحب رصد سرودگویان.نظامی.و نغمه سرودگویان و راز عاشقان و امثال آن. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 90 ).

فرهنگ عمید

سرودگوینده، آوازخوان، مغنی.

فرهنگ فارسی

( سرود گو ی ) ( صفت ) آنکه سرود خواند سراینده مغنی.

جمله سازی با سرودگوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرودگوی شد آن مرغک سرودسرای چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام

تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز