سردرو
لغت نامه دهخدا
سردرو. [ س َ دِ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) سردروکننده. سربرنده. خنجر یاشمشیری که سرها درو کند، سرها را ببرد:
بدو گفت جویا که ایمن مشو
ز جویا و از خنجر سردرو.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ج 2 ص 368 ).عالی حسامش سردرو
خورشید جان را نور و ضو.ناصرخسرو.
سردرو. [ س َ ] ( ص مرکب ) کنایه از ناخوش و افسرده. ( بهار عجم ):
امشبم شیشه بی می ناب است
سردروترز برف مهتاب است.ملا مفید بلخی ( از بهار عجم ).از بسکه دیده ایم رقیبان سردرو
ز افسردگی چو آینه یخ بسته ایم ما.ملا مفید بلخی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
کنایه از ناخوش و افسرده
جمله سازی با سردرو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سردرو (راور)، روستایی از توابع بخش کوهساران شهرستان راور در استان کرمان ایران است.
💡 سردرو (بندرعباس)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بندرعباس در استان هرمزگان ایران است.
💡 ز زخم یلان تیغ کین سردرو سپاه یلان را سنان پیشرو